مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
404
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پشت بيفتاد و گفت : اى صالح ، من ترا مردى باخرد ميدانستم و گمان ميكردم جز صواب ، سخنى نميگوئى . نميدانم بعقل تو چه رسيده و ترا بر اين كار بزرگ ، كه اشارت كرده كه دختران ملوك خواستگارى كنى ؟ آيا ترا رتبت بدين پايه رسيده يا عقل تو اينگونه نقصان يافته كه چنين سخن با من گفتى ؟ صالح گفت : اصلح اللّه الملك . من او را از بهر خود خواستگارى نكردم . اگرچه با او برابر ، بلكه ازو برتر بودم . از آنكه ميدانى پدر من از ملوك بحر بود . و لكن من او را از بهر ملك بدر باسم ، پسر ملك شهرمان خواستگارى كردم . كه او بزرگترين پادشاهانست . اگر دعوى كنى كه ترا دختر ، نكورو است ، ملك بدر باسم ازو نكورويتر و در حسب و نسب ازو بهتر است . اى ملك ، اگر تو دعوت ما را اجابت كنى ، كارى بجا كردهاى و اگر از ما اعراض كنى ، از انصاف و از راه راست دور خواهى افتاد . و اى ملك ، تو ميدانى كه ملكهء جوهره از شوهرى ناگزير است . از آنكه حكيمان گفتهاند كه : زنان را يا شوى بايد يا گور . اگر تو قصد تزويج او دارى ، پسر خواهر من از ديگر مردان بر او سزاوارتر است . چون ملك سخن او بشنيد ، سخت خشمگين شد و گفت : يا كلب الرجال ، آيا چون تو كسى مرا با اينگونه سخن مخاطب مىكند و نام دختر مرا در مجلس مىبرد و ميگويد كه پسر خواهر من با او برابر است ؟ تو كيستى و خواهر تو كيست و پسر او و شوهر او كيستند تا اينكه با من چنين سخن گوئى ؟ آنگاه بانگ بر غلامان زد و گفت : سر اين پليدك از تن جدا كنيد . غلامان شمشير بركشيدند و روى بصالح كردند . صالح گريخته ، بدر قصر رسيد . پيوندان و عشيرت او كه هزار سوار بيش بودند ، او را بديدند و ماجرا از او بپرسيدند . صالح ، حكايت با ايشان بيان كرد . و ايشان را مادر صالح به يارى او فرستاده بود . چون ايشان سخن صالح بشنيدند ، از اسب زير آمده ، با شمشيرهاى بركشيده بملك سمندل هجوم كردند . ملك از آمدن ايشان غافل بود . چون ايشان را بديد ، بانگ بر قوم زد كه : اين سگان دستگير كنيد . هردو گروه به يكديگر حمله كردند . ساعتى نرفت كه قوم سمندل